سایه ای در باران

از این که مرا می خوانی به خود می بالم...

چقدر خالی ام از همه چیز

چقدر خالی ام این روزها 

چقدر ....

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 10:47 توسط سایه| |

کاش آدمها می فهمیدند که شنیدن حقیقت از انتظار برای شنیدن آن راحت تر است...

همیشه وحشتناک ترین ضربه ها را از کسانی خوردم که بیشتر دوستشان داشتم

دیروز سومین بود،سومین ضربه ....

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 11:21 توسط سایه|

هیچ وقت امام مهربانی ها، برایم نبودی

هیچ وقت

...

حتی اونوقت که زار زار گریه می کردم و سلامتی مامان رو ازت می خواستم

اما احمقم

و همیشه امیدوار....

احمقم

و امیدوارم این بار دست خالی بازنگردانی ام ...


راستی تولدت مبارک ...


برچسب‌ها: امام رضا
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 16:58 توسط سایه| |

دنیای مزخرفی شده است دیگر اجازه ی خصوصی ترین  مسائل زندگی ات را نداری، به تو دستور می دهند که کسی را در قلبت جای بدهی و دوستش داشته باشی و تو می بینی دیگر حوصله ی مبارزه نداری... ولی کاش این دستور از طرف کسی نبود که تو روزهای زیادی این باور را داشتی که اگر همه ی دنیا بی منطق و غیرقابل تحمل شوند هنوز حضورش، به زندگی دلگرمت می کند...

این را می نویسم که اگر سالهای آینده به این روز فکر کردم بدانم چرا این کار را کردم ...

یکم شهریورماه 1392

 

+آدمای خوبم، این روزا بد می شن ...

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 13:27 توسط سایه| |

امروز بعد از 15 روز بیماری بالاخره تونستم تقریبا به زندگی روزمره ام برگردم ...

تو این 15 روز که بیشترش مجبور بودم که از روی تختم به آسمون بیرون پنجره نگاه کنم به این فکر می کردم که چه خدای مهربونی دارم، چقدر زندگی م تو این 24 سال راحت و خوب بوده ، چقدر زندگی می تونست سخت باشه و نیست!!!

این 15 روز خیلی سخت بود (مخصوصا این سه روز آخر) ولی می تونست بیشتر ادامه داشته باشه، حتی می تونست سخت تر از این هم باشه ...

ممنون خدای مهربون، ممنون که هستی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 11:37 توسط سایه| |

Design By : Mihantheme